آه... ای عشق...
می گریزم ز تو ای افسونگر
دست بردار از این دل دیگر
دل من خانه رسوایی نیست
غم من نیز تماشایی نیست
آه... ای عشق ز تو بیزارم
تا ابد از غم دل بیمارم
برو ای عشق میازارم بیش
ز تو بیزارم و از کرده خویش...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت

اگر روزي دشمن پيدا كردي،
بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي...
اگر روزي تهديدت كردند،
بدان در برابرت ناتوانند...
اگر روزي تركت كردند،
بدان با تو بودن لياقت مي خواهد...
اگر روزي خيانت ديدي،
بدان قيمتت بالاست...
این افکار چقدر آرامش بخشه...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
اسيربودم...

اسيري كه آزاد شد
اما...
به قفس خو كرده بود...
خسته ام...
خستهي بغضهاي كور و فروخورده...
و حرفهايي كه در نطفه خفه شدند...
خدايا كمكم كن...
کمکم کن...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
خیانت...
خیانت این نیست که کس دیگری را دوست داشته باشی،
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد...
خیانت این نیست که شب را با دیگری بگذرانی،
خیانت شاید این است که اشکی از نگاه معصومی جاری سازی...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
روبرویت...
یک فنجان قهوه...
یک فندک...
چند نخ سیگار...
یک جاسیگاری...
و
من...
اما روشن نمی کنی...
چون هنوز دوستت دارم...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
کاش می توانستم با کسی درددل کنم تا بگویم:
خسته تر از آنم که زندگی کنم...
خسته از وقاحت آدم ها... خسته از ...
ولش کن... خسته تر از آنم که بگویم از چه خسته ام...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
گر چه هر مرگي تسلي بخش ماست
كه اندر اين هنگامه تنها نيستيم
بدتر از مرگ است آن دردي كه باز
زندگي مي خندد و ما نيستيم
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
اين دفعه بايد مرثيه بخونم . مرثيه اي از ته دل به ياد عزيزي كه تازه داشتم خوب بودن رو ازش ياد مي گرفتم ،ازش ياد مي گرفتم كه چطور در مقابل بدي آدم ها خوب باشم ، تاره داشتم ازش ياد مي گرفتم هيچوقت كسي رو از خودم نرنجونم ، هميشه خونسرد باشم... هميشه بخندم.
طفلكم اما...عمر خنده هاي معصوم و شيرينش كوتاه بود، خيلي كوتاه...
وااااااااااااااي ، خداي من...
چقدر كم در آغوشش گرفتم...و چقدر كم بوسيدمش...
هزار بار ديگه مي تونستم تن نحيف و ظريفش رو در آغوش بگيرم و ببوسمش... و دوست داشتم هزار بار ديگه هم بهش بگم چقدر به پاكي و سادگي قشنگش غبطه مي خورم...
اما حالا...
حالا ديگه بدن ظريفش رو خاك سرد در آغوش گرفته و من ديگه هرگز نمي تونم ببوسمش...
اون كسي بود كه هيچوقت سعي نكرد چيزي رو بهم ياد بده ، اما خيلي چيزها رو ازش ياد گرفتم...اما هنوز خيلي راه داشتم... خيلي...
مرضيه ي من رفت... مرضيه ي همه ي ما رفت... و هيچكس نمي خواهد و نمي تواند باور كند كه او رفته است...
فرشته اي كه به هر كس خبر از رفتنش مي دادم ، اولين چيزي كه مي شنيدم اين بود؛« چه دختر پاك و بي شيله پيله اي بود.»
باورم نمي شود... ده روز گذشته اما نمي توانم باور كنم كه مرضيه ي عزيزم ديگر نيست...
حرفهايش در آخرين خداحافظي مان خوب يادم هست؛
- دلم برات خيلي تنگ مي شه مرضيه جون...
- مگه كجا مي خواي بري؟ بازم مياي سر مي زني ديگه.
من نرفتم... هنوز همين جام... همين جا... اما اون...
اون رفت...
رفت...
و من احساس مي كنم براي توصيف اين رنج و درد بي پايان و هميشگي... ناتوان ترينم...
دلم براي خنده هايش تنگ شده...
مرضيه عزيزم ، صدايم را بشنو كه مثل هميشه مي گويم؛ دوستت دارم...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
آنكه زيباتر سخن مي گويد كسي است كه زيباتر هم مي انديشد...
وآنكه بهترين تعبير را براي اداي مفهوم يا احساسي برگزيده است
كسي است كه آن مفهوم و احساس را به بهترين شكل درك كرده
است...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
خوب يادم مي آيد
آن شب سرد و يخزده را
شب يلدا بود...
من، تو و او...
هر سه در آن خيابان...
.
.
.
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
اين منــم!
تبـعيدي سكـوت
در سرزمين او..!
... سكــوت ، خيلي وقته با اين واژه آشنام ، هيچوقت حرفايي كه زدم اون حرفايي نبوده كه بايد
مي زدم ، اون حرفايي نبوده كه تو ذهنم و قلبم مرور مي كردم.
نه اينكه هيچوقت فرصتي براي گفتنشون نداشتم ، نه.
خيلي وقتا شرايط طوري شده كه واقعا مي تونستم تمام حرفامو بگم...تمــام حرفامو...
اما بازم سكوت كردم ، سعي كردم همون باشم كه قبلا بودم و شرايطي كه حالا مثلا! به نفع من شده ، منو تغيير نده...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
آهاي مردم! يكي به من بگه:
با دوست دشمن نما چه بايد كرد؟...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
... و دردناك ترين لحظه آن جاست كه؛ آدمي كه هميشه بيزار بوده است از نشان دادن آن چيزي كه نيست در میان امواج اين گرداب كه هر لحظه بيشتر او را فرو مي بلعند مجبور شود آنطور حرف بزند كه دوست ندارد، آنطور رفتار كند كه وقتي به آن فكر مي كند حالش از خودش به هم بخورد، ظاهرش با باطنش فرق داشته باشد، به قول آدماي... «سياست داشته باشد» و................آنچه باشد كه نيسـت... و مـن...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
اینم یکی دیگه از آخرین نقاشی هامه... گذاشتمش رو وبلاگم در پاسخ به محبت دوستام که دوست
داشتن کارهامو بیبنن..
کاش می گفتی چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
![]() |
کجا میری؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! بقیه شونم ببین... در ادامه مطلب...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
...و من حق ندارم كه تورا
نگه دارم
اما خودت را در من جا بگذار...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
يادداشت هاي ليلي اي كه مجنون شد!... واقعا هر چيزي تو اين دنياي لعنتي ممكنه اتفاق بيفته، حتي اين اتفاق درد آور كه يه «مجنون» وقتي ديد ليليش «مجنون» شده تنهاش بزاره... واااااااااااااااااااااااااااااااي... چقدر دردناكه... بغض همه ي وجودمو گرفته... حالم از اين رسم كثيف به هم مي خوره...حالم از اين رسم كثيف به هم مي خوره...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
يـادم مي آيد كـه...
استفراغ هاي ذهن يك بيمار اسكيزوفرني كه ... سالم بود.
تحمل نداري نخون!
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع حرف های خود خود من... | لینک ثابت

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
هميشه اينگونه بوده است...
سه قانون كثيف زندگي!
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع حرف های خود خود من... | لینک ثابت
اي برتر از نور...
چشم دل باز كن كه جان بيني آن چه ناديدني است آن بيني
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

SAMIN MAMAGHANINEJAD
-----------------------------------------
...از هر طرف که رفتم
جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان
وین راه بی نهایت...
فهرست
موضوعات
پیوندها
وبلاگ عکس های من...
سیدمحمدخاتمی
منتقد ارتباطات
مهرانه جونم(لبریز از یاس...)
اراک آنلاین
دکتر رضوی دینانی
دکتر اردستانی
انجمن علمی ارتباطات اراک
پر از خالی
نيتروژن
خانه به دوش
نهایت شب
و اما عشق...
نویسنده اراکی(محسن میرزایی)
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY