مطلبي براي نخواندن!

  

يـادم مي آيد كـه...

 

 

استفراغ هاي ذهن يك بيمار اسكيزوفرني كه ... سالم بود.

 

 

تحمل نداري نخون!

 

«يادم مي آيد كه معناي زندگي چيز ديگري بود ، اما زندگي مرا عوض كرد ،

 

 از چه به چه نمي دانم ، دلم براي خودم تنگ شده است...»

 

آره واقعا دلم براي خودم تنگ شده است. يادم مي آيد كه زماني ، خيلي دور

 

 نيست ، شايد همين دو سه ماه پيش ، آدم ديگري بودم ، شايد تنها وجه

 

اشتراك من با اون آدم قبلي كه الان نه اون منو مي شناسه ، نه من ديگه

 

مي تونم مثل اون باشم يه اسم باشه ، ثـمين ، همين...

 

نمي دونم ، واقعا نمي دونم برگشتن به اون وضعيت هنوز ممكنه يا نه ،

 

واقعا نمي دونم ، مثل اين مي مونه كه يه آدم بخواد جاي يكي ديگه نقش

 

بازي كنه ، چقدر سخته ، چطور مي شه از اين سمت وسوي فكري كه در

 

 مدت كوتاهي تمام ذهن و احساس من رو تسخير كردن رهايي پيدا كرد؟

 

خيلي سخته كه سال ها واسه ساختن اون چيزي كه مي خواي باشي

 

تلاش كني ، اونوقت با يه اتفاق همه چي به هم بريزه ، اتفاقي كه همه ي

 

 چيزي كه تو ذهن و قلبت باقي مي ذاره يه علامت سوال بزرگه...

 

چرا؟ ، واقعا چرا؟ ، نـــــــــــــــه ، تــو ديگر چرا؟

 

تو ديگه چرا شدي مصداق واقعي اين اعتقاد كه همه ي آدما مثل هم

 

هستند. يه زماني وقتي مي خواستم تو يه جمع شعار بدم و حرف هاي

 

قلمبه سلمبه بزنم مي گفتم؛ همه ي ما آدم ها كپي ناشيانه اي از همديگه

 

 ايم ، هممون مثل هم هستيم.

 

اما حالا مي فهمم كه چنين چيزي عين حقيقته. باور كن همه ي ما مثل

 

 هميم. نمي گم تو هيچ قانوني استثنا وجود نداره ، نمي گم بايد همه چي

 

 رو دربست قبول كرد ، نه.

 

يادم مي آيد معناي زندگي چيز ديگري بود ، معناي عشق ، فداكاري ،

 

محبت ، رابطه چيز ديگري بود...

 

يادم مي آيد در قلب من كه هنوز عشق را پذيرا نشده بود ، عشق واژه ي

 

مقدسي بود ، محبت اهورايي بود و يادم مي آيد كه مذهبم فداكاري بود ،

 

يادم مي آيد كه زماني يك نفر بود كه اكنون نمي شناسمش ، كسي كه پر

 

بود از انگيزه ، پر از شور زندگي ، پر از غرور و حتي پر از شادي هاي بچگانه

 

 ي لوس... اما ديگر نمي شناسمش و نمي خواهدم...

 

...اما چه زود بزرگ شدم ...

 

و چه زود زندگي آن روي سكه را نشانم داد ، كاش لحظه اي بيشتر امانم

 

مي داد ، كاش يك لحظه ، فقط يك لحظه ديرتر...

 

دلم براي خودم تنگ شده است ، ديگر مدت هاست كه نمي دانم خود

 

چيست ، نمي دانم مگر مي توان به خود هم فكر كرد ، نمي فهمم هدف

 

 چيست ، آرزو كدام است ، انگيزه چه معني اي مي دهد ، اصلا نمي دانم

 

چرا از وقتي خودم را شناختم دنبال پيشرفت مي دويدم ، دلم مي خواست

 

 با همه فرق داشته باشم. چي شد؟ حالا چي ام؟ هيچي ، چي دارم؟

 

 هيچي...

 

تنها داراييم تنهاييم بود ، تنهايي پاك و مقدسم كه مي دونم اونم ديگه از من

 

 رو برگردونده ، اونم ديگه منو قبول نمي كنه.

 

... و چه زود بزرگ شدم ، كاش از حصار تنهايي بيرون نمي آمدم ، من با

 

تنهايي بزرگ شدم ، من زاده ي تنهايي ام ، تنهايي مذهب من بود ، اما الان

 

 مثل يه كافر طردشده شدم ، من به مذهبم خيانت كردم و راهي براي

 

برگشت ندارم ، آخه تو مذهب من هيچ راهي براي توبه نيست ، از اول نبايد

 

 گمراه بشي...

 

يادم مي آيد معناي زندگي چيز ديگري بود و من چيز ديگري بودم...

 

حالا ديگر بعد از هر ديدار مجدد با يك دوست قديمي ، قبل از اينكه خودش

 

 بگويد ، اولين چيزي كه بايد به او گوشزد كنم آن است كه؛ دوست عزيز!

 

فكر كن با يك انسان جديد ، با يك غريبه روبرو هستي ، من ديگر او نيستم.

 

من ديگر خودم را نيز نمي شناسم ، انساني كه مدت هاست ديگر با

 

خودش غريبه است ، غرورش را زير پاي خودش لگدمال كرده ، رفتارهايش

 

دست خودش نيست و به هر چيزي فكر مي كند جز خودش ، حتي تمام

 

وجودش را زير سوال برده ، اصلا آدمي كه حتي راه رفتنش هم شده مثل

 

ديگري ، چطور مي تواند بگويد كه خودش را مي شناسد. آخه بايد خودي

 

وجود داشته باشه كه بخواي بشناسيش ، چيزي كه وجود نداره رو چطور

 

ميشه شناخت؟!!!!!!!!...

 

گفتم نيا ، گفتم نخوان ، گفتم با تفكرات بيمارگونه و ديوانه كننده ي يك بيمار

 

 اسكيزوفرني درگير مي شوي ، دو حالت داره؛ يا مي خوني و سر در نمي

 

 ياري بي خيال مي شي يا مي خوني و سر در مياري ديوونه مي شي!

 

اولش خيلي خوب شروع كردم ولي انگار كم كم دارم مي رم تو فاز بيماريم.

 

من چه مي گويم؟! انگار حرف هايم هم از من نيست ، حقيقت است اما

 

انگار من نيستم كه اينها را مي گويم ، چرا اينگونه حس مي كنم؟ مگر من

 

نيستم كه اين جملات ثانيه به ثانيه از ذهنم مي گذرد؟ مگر من نيستم كه

 

الان نشسته و دارم اين ها را مي نويسم؟ مگر من نيستم كه دارم اين

 

تراوشات بيمارگونه ي ذهنم را به نثر در مي آورم؟ مگر من نيستم كه الان

 

دارم نفس مي كشم؟ اگر من نيستم پس كيست؟ اگر من نيستم پس اين

 

ها اشك هاي كيست كه روي كاغذ فرو مي ريزد؟ يعني من نيستم؟! پس

 

من كجا هستم؟ چرا خودم را گم كرده ام؟ اگر اين كه اينجا نشسته من

 

هستم پس چرا دارم خودم را در حال نوشتن مي بينم؟ نكنه روحم از بدنم

 

جدا شده و الان اين روحمه كه داره تنم رو در حال نوشتن مي بينه.

 

يعني اين منم؟!

 

نه ، نه ، من نيستم ، يادم مي آيد من چيز ديگري بودم...

 

نـــــه ، اين من نيستم...

 

داشتم مي گفتم؛ يادم مي آيد من چيز ديگري بودم اما حالا چيز ديگري ام.

 

 نه حالا دو تام ، آخه اسكيزوفرني ها دوشخصيتي هستن.

 

حالا درگيرم بين دو حس كاملا متناقض ، يكي بازگشت به گذشته كه

 

دوست دارم اما امكان نداره ، يكي ديگه هم موندن در وضعيت اسفبار فعلي.

 

اونوقت انتظار داري الان من صحيح و سالم برات از گل و بلبل بنويسم ، من

 

چي كار كنم كه از اونجا رونده ام و از اينجا مونده...

 

نخون ، نخون مي گم ، دارم چرت و پرت مي گم ، هذيون مي گم ، نخون.

 

اصلا يكي به من بگه من كجام؟ تو اين عالمم؟

 

نه ، اصلا يكي به من بگه من چند تام ، دو تام ، يكي ام ، يكي ديگم بگه

 

 من زنده ام يا نه؟ اگه زنده ام چرا احساس زنده بودن ندارم؟

 

ديگه واقعا خودم هم از اين افكار بيمارگونه مي ترسم ، من چرا اينجوري

 

 شدم؟ اينا چيه من مي گم؟ تا وقتي كلمات درون ذهنم رو روي كاغذ

 

نياورده بودم و با چشمام نديده بودمشون اينقدر برام بغرنج نبود اما الان دارم

 

 از خوندن اين كلمات و جملات كم كم مي ترسم ، واقعا مي ترسم برگردم

 

بالا و يه بار ديگه نوشته ام رو مرور كنم ، واقعا اينا افكار منن؟! چقدر با

 

خودم غريبه شدم و از خودم دور كه ديگه از افكارم هم مي ترسم.

 

حتي همون موقع كه توي آينه نگاه مي كنم و ساعت ها با خودم حرف مي

 

 زنم و به خودم مي گم ديگه نمي شناسمت ، اينجوري وحشت نمي كنم.

 

نه تنها سياهي اين افكار مريض منو مي ترسونه ، حتي روشن شدن فضاي

 

 ذهنيم هم برام هراس انگيز شده ، مثل يه زنداني كه تو يه سلول تاريك

 

 زندانيش كردي بعد بخواي بياريش تو روشنايي مطلق. سياهي اون تاريكي

 

 اذيتش مي كنه اما تحمل اون سياهي براش خيلي راحت تر از تحمل اين

 

 

نوره. ممكنه كور بشه...

 

 واي خداي من! چقدر من شبيه اون زنداني ام ، يه زماني تو تنهايي خودم

 

 غرق بودم ، بهش عادت كرده بودم و چقدر هم برايم لذت بخش بود ـ هر

 

چي باشه بهتر بود از معاشرت با آدمايي كه بودن باهاشون هيچ چيزي بهت

 

 اضافه نمي كنه ـ اما بدون اينكه اراده اي دركار باشه از اون زندان تنهايي

 

بيرون اومدم ، حالا آوردنم تو نور مطلق و يك دفعه گفتن بايد چشماتو كامل

 

 باز كني ، و من... من... من باز كردم... من چشمامو باز كردم كه اي كاش

 

 هيچوقت اين كارو نكرده بودم.

 

حالا فكر كن اون زنداني به اين نور كم كم عادت كرده و فهميده جز اون

 

 سياهي چيز ديگه اي هم تو اين دنيا مي تونه وجود داشته باشه و خيلي

 

 چيزهاي زيبا براي ديدن و تجربه كردن هست ، اونوقت تو مي خواي

 

برگردونيش تو اون سلول تاريك؟!

 

چطور مي خواي اين كارو كني؟ اصلا چنين قدرتي داري؟ اصلا تو كه مي

 

خواستي به تبعيدگاهش برگردونيش چرا آورديش بيرون؟چرا با نور آشناش

 

كردي؟ مگه تو نمي دوني بعد از اين اون ديگه تحمل اون سياهي رو نداره؟

 

 مگه نمي فهمي كه وقتي دنياي بزرگي تري رو تجربه كرد ديگه طاقت

 

 دنياي كوچيك قبلي رو نداره؟ آخه چرا؟ ذهن من پره از چراهايي كه مي

 

دونم هيچوقت هم جوابي به اون داده نخواهد شد.

 

داشتم چي مي گفتم؛ نمي دونم اين كنجكاوي من بود يا اونا ، اما به هر

 

حال من قرباني اشتباهي شدم كه در اون هيچكس مقصر نيست ، مثل يه

 

 بازي شطرنج كه توش نه مهره وجود داره ، نه صفحه ، نه سرباز ، نه شاه ،

 

 نه وزير. تو اين بازي مسخره كه خيلي از ماها درگيرشيم ، فقط يه نقش

 

وجود داره؛ بــازنده.

 

عجب تشبيه جالب و احمقانه اي شد! البته از نظر اونا كه نمي فهمن.

 

خيلي سخته مجازات به خاطر گناهي كه مرتكب نشدي ، به خاطر چيزي

 

كه اصلا گناه نبوده!

 

من با خودم چه كرده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

يادم مي آيد... يادم مي آيد معناي زندگي چيز ديگري بود و زندگي مرا عوض

 

 كرد از چه به چه نمي دانم... دلم براي خودم تنگ شده است...اين تغيير

 

آنقدر سريع بود كه من ظرفيت به دوش كشيدنش را نداشتم و در زير اين بار خورد شدم.

 

دلم براي خودم تنگ شده است...

 

نخون ، تو رو خدا نخون ، نمي خوام هيچكس به خاطر من خاطرش ناراحت

 

بشه. اصلا اين مطلب رو گذاشتم رو وبلاگم براي نخوندن.آخه استفراغ هاي

 

 ذهن يه بيمار اسكيزوفرني مازوخيست به درد كي مي خوره؟ نخون ، خودتو

 

 درگير نكن...

 

گوش نمي دي؟

 

مي گم نخون...

 

باشه...

 

ديگه ادامه نمي دم، تمـام.

 


 

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع حرف های خود خود من... | لینک ثابت