پر از علامت سوال...

 

چقدر زود ديـر مي شود!...اگر نـروم...

 

زندگي مرا مي بلعــد!...

 

 

فكر مي كردم مي توانم مقاومت كنم

اما زندگي مرا نيز عوض كرد

من هم اسير امواج مخوف اين گرداب بي پايان شدم.

من هم شدم يكي مثل همه ي كساني كه هر روز و هر روز به اين گرداب مي آيند و چه زود غرق مي شوند.

كابوس هايم چه زود به وقوع پيوست و من چه زود تسليم شدم...

حس مي كنم حسي از اين دردآورتر نمي تواند به سراغم بيايد.

در گرداب زندگي اگر بخواهي زنده بماني يا بايد به هر شرطي كه براي زنده ماندنت لازم باشد تن در دهي يا بمـــيري.

و دردناك ترين لحظه آن جاست كه؛ آدمي كه هميشه بيزار بوده است از نشان دادن آن چيزي كه نيست در میان امواج اين گرداب كه هر لحظه بيشتر او را فرو مي بلعند مجبور شود آنطور حرف بزند كه دوست ندارد، آنطور رفتار كند كه وقتي به آن فكر مي كند حالش از خودش به هم بخورد، ظاهرش با باطنش فرق داشته باشد، به قول آدماي... «سياست داشته باشد» و................آنچه باشد كه نيست...

نمي توانم اين حالت را وصف كنم، فقط مي دانم زماني همه ي وجودم را براي مبارزه با تن دادن به شروط زندگي به كار گرفته بودم،

اما...شكـســــــتـم...

و چه زود تسليم شدم

و چه زود شدم يكي مثل همه...

واقعا شدم يكي مثل همه؟

نه نمي خواهم، نمي خواهم

نمي بخشم خودم را...

حال مي فهمم چرا بعضي از آدم ها تا اين درجه پست مي شوند

شايد تقصير خودشان نيست

شايد از اول خوب بوده اند،اما زندگي آن ها را هم به اين روز انداخته است.

اما...؟؟؟؟!!!!!

اما چرا از خودشان بدشان نمي آيد؟

چرا از اين افكار خسته نمي شوند؟

چرا از اينگونه زندگي كردن سير نمي شوند؟

مگر نه اين است كه؛«هر كسي كو دور ماند از اصل خويش   بازجويد روزگار وصل خويش»

خدايا، چرا دلشان براي خودشان تنگ نمي شود؟

چرا طغيان نمي كنند؟

چرا عصيان نمي كنند؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هميشه به اين فكر مي كنم مگر مي شود چيزي كه خدا ـ اين خدايي كه ما تصورش را داريم ـ آفريده باشد تا اين حد زشت باشد؟!

مگر خدا عاشق زيبايي ظاهري و باطني نيست؟ مگر از اين عشق خود به زيبايي در روح انسان ندميده است؟پس چرا ما اينگونه شده ايم؟

باور نكردني است اما گاهي اوقات از خودم مي پرسم اصلا ما انسانيم؟! اصلا ما همان ها هستيم كه مي گويند خدا آفريده است؟! يعني ما را خدا آفريده؟!يعني خدا ما را آفريده؟!

 برايم پذيرفتن اين مسئله مثل يك امر بعيد و دور از ذهن است.

گاهي فكر مي كنم هر چقدر هم كه منفي و سياه فكر كنيم باز انسان ها يك پله از فكر ما جلوترند، فكر مي كنم تا وقتي كه انسان روي اين كره ي خاكي وجود دارد هيچ حد نهايتي را براي بدبيني و بي اعتمادي نمي توان متصور شد.

چه احساس تلخي! مثل اين مي ماند كه داري روي لبه هاي ديواره ي يك پرتگاه قدم مي زني و سنگريزه هايي كه به پايين مي غلتند هر لحظه نزديك شدن به سقوط آزاد را به تو نويد مي دهند...

چقدر احساس ناامني مي كنم. اينجاست كه مثل يك بچه ي كوچك كه بهانه ي مادرش را مي گيرد بهانه ي خدايم را مي گيرم. و گاه فكر مي كنم خودكشي ـ كه مذموم ترين كار براي رفتن پيش اوست ـ چقدر شيرين است حتي اگر مجازات شوي؛ مثل همان بچه ي كوچكي كه قهر و دعواي مادرش را به بودن در كنار دوستاني كه مي داند... ترجيح مي دهد؛

فـــكـر كـن! چه نادان به نظر مي رسد و چه دانــاست...

چه راه فراري هست ،مگر مي توان در ميان اين مردم نرفت؟

مگر مي شود با آن ها روبرو نشد؟

مگر مي توان از آن ها فرار كرد؟

مگر مي توان با آن ها زندگي نكرد؟

چطور مي شود با آن ها بود اما مثل آن ها نبود؟

چطور ممكن است آن ها را به خودشان برگرداند؟

آيا جز اين است كه نه تنها آنان برنمي گردند ، تو هم تباه مي شوي؟

پس چه بايد كرد؟

يا بايد مثل آن ها شويم ، يا بميريم... و يا... نميريم ، بمانيم و زجركُش شويم.

نه مي خواهم مثل آن ها شوم و نه طاقت زجركشيدن دارم.

مي خواهم بميرم، مي خواهم به آغوش او برگردم،آخر هنوز آنقدر بد نشدم كه با تعجب از خودم بپرسم؛ يعني واقعا مرا خدا آفريده!؟ يعني واقعا خدا مرا آفريده!؟

مي خواهم تا دير نشده بروم، مي ترسم زماني برسد كه ديگر دير شده باشد،مي خواهم بروم...بروم...

اما... كاش................................................


 

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت