اين منــم!

تبـعيدي سكـوت

در سرزمين او..!

 دلم تحمل اين همه دردو نداره...

آخر از كجا شروع كنم؟از كجا بگم؟

نمي دونم اين چه عادتيه كه از بچگي هام دارم ، هر موقع يه نفر در حقم نهايت ظلم رو روا مي داره ، فقط در مقابلش سكوت مي كنم ،نمي دونم چرا اعتراض نمي كنم ، چرا گلايه نمي كنم ، چرا؟...

نهايتش اينه كه تو خلوت خودم گريه ام مي گيره...

شايد اون آدمي كه اينجوري بهم ظلم كرده اينقدر تحمل نداشته باشه كه بخواد حرفامو بشنوه.

اما...

اما نمي دونم چرا ، چرا اقلا وقتي با خودم تنهام از اون... ، كارهاش ، حرفاش پيش خودم گلايه نمي كنم...حداقل اينجوري سبك مي شم...

هيچوقت ، هيچوقت نفهميدم سبك شدن يعني چي...

مي شكنم ، گريه مي كنم ، خورد مي شوم ، شكنجه مي شم اما باز...باز... سكوت...سكوت...و...سكوت...............................................

سكــوت ، خيلي وقته با اين واژه آشنام ، خيلي حرف مي زنم اما هيچوقت حرفايي كه زدم اون حرفايي نبوده كه بايد مي زدم ، اون حرفايي نبوده كه تو ذهنم و قلبم مرور مي كردم.

نه اينكه هيچوقت فرصتي براي گفتنشون نداشتم ، نه.

خيلي وقتا شرايط طوري شده كه واقعا مي تونستم تمام حرفامو بگم...تمام حرفامو...

اما بازم سكوت كردم ، سعي كردم همون باشم كه قبلا بودم و شرايطي كه حالا مثلا! به نفع من شده ، منو تغيير نده...

 هميشه تو زندگيم اين فكر كه يكي اون بالا هست كه از درون قلب من باخبره منو از گفتن خيلي حرفا بي نياز كرده...خيلي وقتا با خودم گفتم اگر من هم بخوام همونطور برخورد كنم پس منم...

و هيچكس...هيچكس نمي داند من از اين رويه ي فكري و اعتقادي كه به صحيح بودنش ايمان دارم چه ها و چه ها كشيدم...

اما من يه دنده ترينم ، امكان ندارد از قانون هاي قلبم سرپيچي كنم و برخلاف چيزي كه عقيده دارم عمل كنم.

فكر مي كنم تا هر آدمي اوني كه بايد بفهمه رو خودش نفهمه حرف زدن بي فايده است و آدما چقدر ، چقدر ديــــر مي فهمند... كاش دير مي فهميدند ، اصلا نمي فهمند. آنقدر كور و كر شدند كه ديگه نه گوششان چيزي را مي شنود و نه چشمشان چيزي را مي بيند...

اما امان از وقتي كه حس مي كني اون مي دونه داره بهت ظلم مي كنه و به كارش ادامه مي ده...چقدر دردناكه...

مشكلي نيست ، گفتم كه براي هر عقيده اي طبعا بايد تاواني پرداخت ، مخصوصا اگر آن عقيده خارج از فهم خيلي ها باشد.

هميشه از اين ترسيده ام كه يك روز من هم عوض شوم ، مثل خيلي ها كه تو گيرودار زندگي و زير بار پست فطرتي آدم ها تحمل نياوردند و عوض شدند.

اما وقتي فكر مي كنم و كمي به گذشته بر مي گردم و اتفاقات را مرور مي كنم ، وقتي از خودم مي پرسم؛زندگي با تو چه كرد و چه بر سرت آورد؟،مي بينم كه اگر قرار بر عوض شدن بود تا به حال هزاران بار عوض شده بودم...اما من همونم... من همونم... شايد اين تنها نكته ي مثبت باشه...و اين تنهاترين نكته ي مثبت چقدر برايم باارزش و گرانبهاست...و چقدر كافي است براي احساس غرورم.

شايد كم آوردن آدما در مقابل اين رفتارم و اين كه مي گن؛بابا تو ديگه كي هستي؟! بايد بهم انگيزه بده يانكته ي مثبت باشه اما من براي اين عقيده ي قلبي بيشتر از آن احترام قائلم كه آن را در درك ديگران خلاصه كنم.

مي دوني؟! اين داستان انگار دو قسمته يا دو حالت داره؛ يه وقت با كسي طرف مي شي كه از روي ناداني يا حماقت يا عقده يا چه مي دونم هر دليل ديگه اي بهت ظلم مي كنه. اصلا شايد آنقدر نادونه كه بدبخت نمي فهمه داره چي كار مي كنه.عموما اين دسته از آدما خيلي خيلي زيادن، عده اي از آن ها دير مي فهمن. عده اي ديگر هم اصلا هيچوقت نمي فهمن كه بايد به جاي سكوت ، ناراحت شدن و رنجيدن از آن ها به حالشون گريست.

تكليف اين آدما كه روشنه...

اما...

درد من از آن هايي است كه مي فهمند يا حداقل ادعاي فهميدن دارند...

كساني كه مي فهمند دارند چه مي كنند ، دقيقا مي دانند ، اما باز...

رسيدم به همون نقطه ، باز برگشتم سرخط...همون جا كه باز قلبم فرمان مي دهد؛ سكوت كن...

نمي خوام قانون قبلم رو زير پا بزارم ، باز گريه ام مي گيرد و باز سكوت مي كنم...

مي خواي دليلش رو بدوني؛مي گم؛« كسي كه نادان است را اميدي به دانايي هست اما آنكه خود را به ناداني زده...»           همين و تمام.

 


 

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت