شب يلدا...
خوب يادم مي آيد
آن شب سرد و يخزده را
شب يلدا بود...
من، تو و او...
هر سه در آن خيابان...
من به سمت راست پیچیدم و تو به سمت چپ
و اينگونه با هم روبرو شديم
تو قدرتمندانه! نگاهت را دزديدي ، اما من نگاه كردم و خيلي چیزها را فهميدم...
ديري نگذشت...چند لحظه بعد...
تو به سوي بالاي خيابان روانه شدي و من به سوي پایین خيابان رهسپار
ديگر هيچ نقطه ي مشتركي وجود نداشت
تو شاد و خوشحال از ديدار او...
و من غمگين و پژمرده از نبود او...
يادت مي آيد؟
يادت مي آید كه چگونه لبريز و سرمست از بودنش،محكم و بااطمينان قدم برمي داشتي؟
و يادت مي آيد كه من سرشكسته و مملو از درد چگونه پایاهم را به دنبال خود مي كشيدم؟
***
آن يلدا هم گذشت...
با روياهاي تو و كابوس هاي من
يلداها هم گذشتند
اكنون...
اكنون ديگر من و تو در اوج تضاد
هر دو يك نقطه ي مشترك داريم
تو هم مثل من غمگيني
تو هم مثل من كه هنوز غمگينم
غمگيني...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

SAMIN MAMAGHANINEJAD
-----------------------------------------
...از هر طرف که رفتم
جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان
وین راه بی نهایت...
فهرست
موضوعات
پیوندها
وبلاگ عکس های من...
سیدمحمدخاتمی
منتقد ارتباطات
مهرانه جونم(لبریز از یاس...)
اراک آنلاین
دکتر رضوی دینانی
دکتر اردستانی
انجمن علمی ارتباطات اراک
پر از خالی
نيتروژن
خانه به دوش
نهایت شب
و اما عشق...
نویسنده اراکی(محسن میرزایی)
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY