ديگر تو را حوصله اي براي شنيدن دردهايم نيست و من، سكوت مي كنم...
دیگر دردهایم به زبان نیامده تنها آه می شوند...
باز با ديگران تنهايت مي گذارم...
و باز ، تنها مي شوم...
همه چيز از نو شروع مي شود و همه چيز دوباره تكرار مي شود
قصه تكراري تنهايي ها و دردهايي باز بايد خود بگويي و خود بشنوي.
حرف هايي كه تنها توجيهشان اين است:« سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.» اما
دورنت را به ابتذال مي كشانند...
درد هايي كه آن ها از حفظ شده اي ، وقتي با خودت از دردهايت مي گويي ، حس
ميكني اين جملات تكراري اند و وقتي فكر مي كني مي بيني هزاران بار ان ها را با
خود گفته اي اما فراموش كرده اي ، ولي دوباره به سراغت آمده اند.
اما آن جا كه مي خواهي بگويي و نمي شود ، نمي گذارند ، بايد سكوت كرد و هيچ
نگفت و چقدر زجر آور و كشنده است تحمل اين سكوت ، سكوتي كه پر است از
حرف ، حرف هايي كه حس مي كني اگر ناگفته بمانند ذره ذره آبت مي كنند ؛
سكوتي كه به خاطر آن هيچكس را نمي تواني سرزنش كني ، نه خودت و نه آن ها
را... مثل يك دادگاه بي فرجام يا يك سوال تا هميشه بي جواب...
اينجاست كه قضاوت بي معني ترين واژه ي عالم مي شود، اما اگر هم قضاوتي در
كار باشد ترجيح مي دهي خود را محكوم كني ، چون...
مي دانم كه قضاوت ـ اين كاري كه به راحتي به خود اجازه ي انجام آن را مي دهيم ـ
كار ما نيست و حق ما نيست اما بالاخره بايد راهي براي فرار از درد باشد حتي اگر
خود را فريب دهيم، وگرنه هر لحظه بايد شاهد تكه تكه شدن روحت باشي تا جايي
كه ديگر جايي از آن باقي نماند...
گاهي آن قدر سكوت مي كني كه انگار حرف زدنت يادت مي رود! اينجاست كه اگر
هم بخواهي چيزي بگويي نمي داني چه بايد بگويي ، چيزي نيست ، فقط حرف زدنت
را فراموش كرده اي ، همين!
و اين است دردي بزرگ تر، چرا كه ديگر با خود هم نمي تواني از دردهايت بگويي...
اينجاست كه هر لحظه در خواب و بيداري روحت را مانند يك جسم خاكستري مجسم
روبرويت مي بيني كه ايستاده و كم كم دارد آب مي شود و تو فقط مي تواني نظاره
گر باشي اين ابتذال دروني را...
وقتي ديگر حرفي براي گفتن نمي ماند ، من به اين فكر مي كنم كه همه ي درد ما
آدم ها از گفتن ها و نگفتن ها و درگيري ميان اين دو است...
نمي دانم چرا همه فكر مي كنند سكوت نشانه ي تفكر است ، نشانه ي عقل است
، نشانه ي بزرگ شدن است ، نشانه ي وقار است و ما هم مثل هميشه ، مثل همه
ي قانون هاي احمقانه ي ديگه اي كه بدون حتي لحظه اي فكر كردن به آن ها به
عنوان بديهي ترين چيزها پذيرفتيمشان ، اين را نيز مي پذيريم و وقتي يكي مثل من
مي گويد اينطور نيست ، مي گوييم ؛ عجب آدم احمقيه!...
نمي دانم شايد براي شكستن حصار اين سكوت لازم باشد بعضي ها احمق شوند ،
بعضي ها به شعر گفتن و شعار دادن متهم شوند و بعضي هم... به سكوت تبعيد
شوند...
مي بينيد! انگار گردش اين چرخه ي باطل تمامي ندارد ، هر دفعه دوباره از نو شروع
مي شود ، نه ، اصلا پاياني در كار نيست كه شروعي به دنبالش باشد.
و اينجاست كه وقتي بيشتر فكر مي كني مي بيني ديگر حرفي براي گفتن باقي
نمي ماند ،
پس تا تبعيدت نكرده اند خودت خود را تبعيد مي كني ،
به سكوت...
نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

SAMIN MAMAGHANINEJAD
-----------------------------------------
...از هر طرف که رفتم
جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان
وین راه بی نهایت...
فهرست
موضوعات
پیوندها
وبلاگ عکس های من...
سیدمحمدخاتمی
منتقد ارتباطات
مهرانه جونم(لبریز از یاس...)
اراک آنلاین
دکتر رضوی دینانی
دکتر اردستانی
انجمن علمی ارتباطات اراک
پر از خالی
نيتروژن
خانه به دوش
نهایت شب
و اما عشق...
نویسنده اراکی(محسن میرزایی)
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY