اي برتر از نور...

 

 

  چشم دل باز كن كه جان بيني        آن چه ناديدني است آن بيني

 

 

اگر دوست بداريم دوستمان خواهند داشت و اگر نمي دانند كه مي توان كسي را

 

دوست داشت! با دوست داشتن به آن ها خواهيم آموخت معناي بودن ، عشق را...

 

خطاها را با نگفتن نبينيم و غم ها را با عطوفت از دل بزداييم ، دلي را نشكنيم و

 

را جاري نسازيم تا هر شب آسوده بخوابيم...

 

دستم را چون گدايان براي يافتن ارزني عشق دراز مي كنم ، در كوچه ها چون

 

غريبان پرسه مي زنم و پاره لباسي از نبود بود بر تن مي كنم و هماره فرياد

 

 « اناالحق » را آرزو مي كنم.

 

تو ، تو روياي عشقي ، نه كلامي كه بگويم و نه در حس مي گنجي تا به لمس و

 

بيان درآيي ، تو برتري از آنچه وصف گردي و يا آن كه چون مني جسارت بيان وجودت

 

را داشته باشد ، آن هم در جايي چون حقير كلبه ي درويشي قلب من!

 

كمتر از آنم كه از تو بگويم پس باز هم به دنبال نورت چون سائلي نابينا كو به كو مي

 

گردم ، شايد بر سياهي هايم بتابي ، اي برتر از نور...


 

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع | لینک ثابت