هميشه اينگونه بوده است...

 

 

 

سه قانون كثيف زندگي!

 

 

هميشه اينگونه بوده است ، انگار قانون هاي بي رحمانه ي دنيا تاريخ مصرف ندارد ،

 

استثنا ندارد ، تمامي ندارد...

 

هميشه اينگونه بوده است ، انگار تو تمام اين دنيا فقط دو تا قانونه كه قربونش برم

 

هيچوقت هم قرار نيست عوض بشه ، مي دوني اين دو تا قانون چي هستن؟

 

قانون ابدي شماره يك: هر چي كه بهش فكر نمي كني به سرت مياد!

 

قانون ابدي شماره دو: از هر چي مي ترسي به سرت مياد!

 

به نظر شما با وجود اين دو تا قانون كه هميشه مثل بختك رو زندگيمون سايه

 

انداخته مي شه مثل آدم زندگي كرد؟!

 

مثلا عشق؛ اگه هيچوقت بهش فكر نكني  و يا اينكه فكر كني زرنگ تر از اوني كه

 

گيرش بيفتي چنان به زمين گرمت مي زنه كه بهتره ديگه فكر بلند شدنم نكني.

 

اگرم ازش بترسي كه بازم زياد فرقي نمي كنه ، همون همونه...

 

جالبه؟ نه؟ اين دو تا قانون شايد خيلي با هم فرق داشته باشن اما نتيجشون تقريبا

 

يكيه.

 

چيه؟داري فكر مي كني به اينكه آيا واقعا اين طوريه؟ يا به اينكه من خيلي سياه فكر

 

 مي كنم؟ دپرس شدي؟! به فكر فرو رفتي؟

 

سعي كن زياد حرص نخوري و خودتو آماده كني ، چون يه قانون ديگه يادم اومد!

 

مي خوام قانون سوم رو-كه از همه نوبرتره- برات بگم ، اين قانون يه كم بي رحمانه

 

تره و دونستنش يه كم به ظرفيت احتياج داره ، آخه اگه ظرفيت نداشته باشي مي

 

زني همه چيو خراب مي كني ، بعدشم وقتي پشيمون مي شي كه...

 

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب! آماده اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

قانون ابدي ابدي ابدي شماره سه: از عشق فرار كني به دنبالت مياد ، دنبالش بري

 

ازت فرار مي كنه!...

 

چيه؟! به قول صادق هدايت؛ كوفت كاري! واسه چي مي خندي؟ خنده داشت؟! نكنه

 

 به اون بدبختي مي خندي كه داري اين بلا رو سرش مياري؟ خاك بر سرت. با تواما،

 

با تو كه مي خندي، با بقيه نيستم. آخه بدبخت مگه اينجوري ام ميشه شخصيت پيدا

 

كرد ، اصلا برو گمشو ، برو بمير ، تو لياقت خوندن اين چرت و پرت ها رو هم نداري...

 

حالا به شما مي گم ، شمايي كه آدميد!

 

- آهاي كسي كه طرفت حالا هر كي مي خواد باشه عاشقته ، ازش فرار نكن ، اگرم

 

 فرار كردي به من ربطي نداره ، اما احمقي اگه جاي ديگه دنبالش بگردي ، يادت

 

 باشه عشق هم مثل شانس فقط يه بار در خونه ي آدمو مي زنه...

 

- آهاي كسي كه عاشقي...

.

.

.

 

هنگ كردم. نمي دونم ، واقعا نمي دونم به تو چي بگم ، نمي دونم واسه تو چه

 

نسخه اي بپيچم ، آخه مي فهممت ، نمي دونم به تو چي بگم؟

 

مي دونم حرف به گوشت فرو نمي ره.

 

 مي دونم به حكم عشق (منظورم از عشق عشق واقعيه )همه ي قانون هاي بي

 

رحمانه و كثيف دنيا رو از روي اجبار قبول كردي.

 

. . .

 

نه ديگه قادر به ادامه ي نوشتن نيستم ، اگه مي دونستم به اينجاي نوشته ام كه

 

برسم اينجوري كم ميارم و جاي حرف ، اشكام مهمونم مي شن اصلا شروع نمي

 

كردم.

 

اما اينو نگم مي ميرم؛

 

نكـن اين كارو با خودت ، نكـــــن... همين و تمام.

 

.

.

.

 

نه نمي تونم تموم كنم ، بايد حرف بزنم ، مي دونم حرفام چيزي رو عوض نمي كنه ،

 

آدم عاشق هم كوره هم كر.

 

اما حس مي كنم بايد بگم؛

 

« آهاي دختر عاشق ، پسر عاشق ، آهاي تو كه واقعا عاشقي ، با خودت اين كارو

 

نكن. نمي خوام مثل آدماي به ظاهر عاقل و حسابگر و بي احساس برات نسخه

 

بپيچم كه فراموش كن يا مثل احمقايي كه با قيافه ي حق به جانب مي گن: ما هم

 

اين دوران رو گذرونديم چند سال ديگه به اين حال الانت مي خندي ، بهت اينجوري

 

بگم.

 

جمله معترضه: يه چيزي اين وسط يادم اومد كه زياد ربطي نداره اما عقده مي شه

 

اگه نگم؛ نمي دونم چرا به هر خري از عشق مي گي فورا مي گه يه روز منم عاشق

 

بودم! آخه خره! اگه عاشق بودي كه الان نمي گفتي« بودم» يا نمي گفتي« الان به

 

حال اون وقتام مي خندم». آدم دلش مي سوزه واسه اينايي كه ديگه به خودشونم

 

دروغ مي گن، ولش كن ، حتي فكرش تهوع آوره.

 

 بريم سر حرف خودمون ، داشتم مي گفتم كه . . .

 

.فكـــــــــــــــــــــــــــــــر...

 

.سكوت...

 

.فكـــــــــــــــــــــــــــــــر...

 

...

نه ، فايده نداره ، نسخه تو رو نه من مي تونم بپيچم ، نه اون آدماي حق به جانب ، و

 

 نه حتي خودت... نسخه ي تو رو عشقت مي پيچه... تو فقط مي توني دعا كني كه

 

اين نسخه بيمارترت نكنه... همين وتمام.


 

نویسنده: SAMIN در ساعت موضوع حرف های خود خود من... | لینک ثابت